post_18

Posted: March 23, 2015 in Uncategorized
سالگرد آشنایی

خوشبختی یعنی اینکه سالگرد آشنایی رو باهام جشن بگیرم

اما من امسال تنها حتی بجای توهم جشن گرفتم

اما چه بد خراب ش کرد دوستت هاشمی تو که گوشیت رو خاموش کرده بودی مجبور شدم به هاشمی پیام بدم که بهت پیام بده و تبریک بده که خلاصه گفت غزاله نامزد کرده من که   باور نشد چه حس خیلی خیلی قویه اما خوب در کل شبمو خراب کردش

حس م بهم دروغ نمیگه

1797456466-651356-54

Advertisements

post-17

Posted: January 29, 2015 in Uncategorized

برف

مجـــــــــود مجود بیدال شو داله برف میاد

همش رویا بود

چه برفی امد داغ دلم تازه شد

دیگه پنجشنبه های که بهترین روزهای زندگیم بود تبدیل شده به بدترین پنج شنبه های عمرم دیگه از اول هفته  که میشه میترسم دوباره اخرهفته بشه

در طول روزهای هفته آه میشکم که چرا رفتی پنجشنبه ها بهشت زهرا خودمو خالی می کنم و گریه می کنم

نمی دونم چرا اما تویی مدت هروقت که داغ نداشتن داشت تو دلم اروم میگرفت بلاخره یه اتفاقی میوفته که منو یاده تو میندازه و داغ دلمو تازه می کنه

از اینکه دلم خیلی برات تنگ شده بوده مامانت عکس سلفی که تویی برف ها باهام گرفته بودین گذاشت تویی لاین باز داغ دلم تازه شده

آه میکشم

وقتی چشم به چشمات افتاد

به رنگ لاک ن

آه میکشم

که من چه عزیزی رو از دست دادم و هیچکار نمی تونستم بکنم

لعنت به من

post_16

Posted: January 4, 2015 in Uncategorized
یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو یه خاطرس همینو بس

چقد دلم برات تنگ شده یاد زمستون پارسال بخیر

چه رویایی شیرینی بود

IMAG0078
قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال

post_14

Posted: December 28, 2014 in Uncategorized

هفته های آخر

این روزها که تنها امید برای دیدنت همین پنج شنبه ها بودش دیگه نیست تو میمونی تو خونه تون

امـــــآ من انگاری عادت کردم که پنجشنبهها طبق عادت اماده شم به خودمم برسمه بیام بهشت زهرا با یک شاخ گله

این هفته ی مامان مریم شاخ گل مو ور داشت بوش کرده بجایی تو

IMAG0003

کم کم کم کم دارم حس میکشم نفس کشیدنم سنگین میشه همین هفته هاست که بی کرمون دانشگاه بسلامتی

آرزوی موقفیت می کنم برات

هی خدا

تنها دعام پیش خدا اینکه فقط تو کرمون روزهای دانشجویی اتفاق های خوبی برات بیفته

تنها کاری که از دستم برمیاد همینه فقط برات دعا کنم

خیلی مترسم از روزی که ترم جدید شرو بشه میترسم وای خدا فکر کردنشم سخته که تویی این شهر نیستی

 

post_13

Posted: December 28, 2014 in Uncategorized

یلدا ت مبا ر ک

یـــــــــــــــاد ش بخیر یلدا پارسال باهم بودیم

برات فال حافظ گرفتم

امسال که کنارم نیستی میخواستم امسال هم مثل پارسال برات فال  بگیرم

شب یلدا حیلی دلم گرفته بود بغض تو گلوم بوده میخواستم گریه کنم

میدونستم پیام دادن بهت الکیه و شایدم بلاک م می کنی فکرشو هم میکردم اینکار کنی که همین کاری رو کردی

دمــــــــــــــــــــت گرم عشقم

 

post_12

Posted: December 12, 2014 in Uncategorized

میترسم

میترسم از روزی که بیدار شم و ببیینم که همین پنجشبه هاهم ازم گرفته ای که دیه هیچ جیزی رو تویی این دنیا نداشته باشم که فریاد بزنم ای خدا بیین من غزله رو دوست دارم

میترسم از این هفته های که تند تند میان و میرند یکی از این هفته ها من زنده نباشم که عاشقی کنم واسه عشقت

میترسم یه هفته تو بیای بهشت زهرا و ببینی که من نیستم و پیش خودت یه فکر های کنی

میترسم بیایی ببینی اون شاخ گل اون هفته خشک شده و شاخ گل تازه برات نیاوردم

IMAG0092 IMAG0094

 اما چه فاییده تو که نمیای بهشت زهرا

اما که من میام

بجایی هردومون

post_11

Posted: December 12, 2014 in Uncategorized

گل

از اینکه این روزا نمی دونم چیکار کنم عشق م ماندگار بشه از اینکه بعضی وقتا تویی خلوته یاده من بیافتی بگی هه واقعان مسود منو دوست داشت

از اینکه این روزا وقتی تویی خیابون ها دارم قدم میزنم ترس از اینکه نکنه اتفاقی همو بببینیم تو که خودت خوب منو میشناسی که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم اشکم دره مشکمه

پنجشنبه ها تا نزدیک آخرهفته ها میشه دلشوره هام شروع میشه یه حس مسولیت خاصی دارم به این روزا اریشگاه میرم لباس های تمیز می پوشم همه ی  کارهام کنسل میشن چون پنچشنبه قراره مهم ای دارم  از  اینکه شاید این پنجشبه هم تو نیایی و منو سره قرار سرگردوم میشم هی دو سر خودم میچرخم که شاید بیای ولی امروزه رو نیومدی

 

IMAG0087IMAG0089

اینکه یک شاخ گل هرهفته هر پنجشنبه با هزار شوق استرس بزارم  توی باغچه سر قبره دایی از اینکه شاید تو اونروز بیای و شاید شاید تو اون شاخ گل رو ورداری

از اینکه تو نمیدونی که اصن شاید تو نیایی اونروز که حتی ببیینی من برات گل اوردم اما این کار منو آروم میکنه لاقل پنجشنبه جمعه رو با عشق آروم سرمیکنم

IMAG0085

از اینکه مهم نیست پنجشبه ها بارون بیاد برف بیاد طوفان بیاد بلاخره من خودمو میروسونم

از اینکه یه حس مسولیت دارم که حتی اگه اونروز هم تو نیومده باشی من تا آخرش بهشت زهرار منتظرت باوشم

از اینکه عاشـــــــــــــــــــــق هسم هم خوشالم هم نا خوشالم

 

post_9

Posted: November 7, 2014 in Uncategorized

محرم

از چند هفته پیش تو این فکر بودم این دوروز محرم رو چیکار کنم  از اینکه پارسال کلی باهم تلفنی صحبت کردیم حرف زدیم نه اینکه از امسال حتی ازت خبر ندارم میخاستم قرص خواب بگیرم بخورم شب که خوابیدم وقتی بیدار شدم تموم شده باشه  نتونستم یعنی واقعان کلافه بودم از اینکه تصمیم گرفتم اصلان تو شهری نیام واسه عاشوراینا اینطوری برام راحتر

ولی امان از قسمت  صبح که بیدار شدم با خانواده رفتیم عزت اباد تا ساعت یازده برگشتیم خانواده میخاستن برن توشهر منم دو دل بودم پیش خودم گفتم میام توشهر ولی میام جلوی خونه شما میشنم

روزه تاسوعا بود امدم کنار ورزشگاه نشسته بودم و چشم به در خونه تون بود که بعدش بابام اینا امدن دنبالم سوار ماشین شدیم حرکت کردیم اول از دور عسل رو دیدم سریع این ور نگاه کردم خودتو دیدم خیلی دلم برات تنگ شده بود اینم کاره خدا بود حتی فکرشم نمی کردم ببینمت ولی دیدمت

فردا عاشورا هم امدم اما ندیدمت

برحالا محرم بدی بود

چون همش این توی ذهنم بود که پارسال محرم داشتیم باهم حرف میزدیم

بدتر اینکه امدم فیس بوک ……….

post_8

Posted: October 25, 2014 in Uncategorized

نمیدونم چیکار کنم

ازاینکه یکماه هس که باهم حرف نزدی هیچ چند وقت پیش منو بلاک کردی داخل لاین امدی داخل فیس قلب رو از زیرعکسم ور داشتی هیچ بدتر از اینا این بود فکر می کنم فکر می کنم اون روز جمعه که اینکارو کردی یک خاصه واسه تو بوده

برحالا تو هیچ وقت نفهمیدی که با کارات چقدر میتونی بهم صدمه بزنه به قول خودت ما آدما تو زندگیمو یک شب های داریم که فقط خدا میدونه چجوری صبح میشن هه شاید تو تازه به این نتیجه رسیدی اما من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم

امشب هم مثل شب های دیه خواب م نمیره که هیچ یه بغض ای تو گلومه

الان چند شبه که وقتی می خواهم بخوابم عکس تو اون عکس ات که ماله بچگیت ها بودش میزارم کنار خودم و می خوابم تا نگاهم به عکس ات میفته بغضم میترکه خودت که دیدی چه زود اشک هام سراسیز میشن هه اما این شب ها که من قبل از خوابم واسه تو اشک میرزم تو راحت می خوابی و خبر نداری که به من دره چی میگذره

حتی جرات نمی کنم برم عکس های قدیم ت رو ببینم نمی تونم جلوی بغضمو بگیریم

خیلی دلتنگ ت ام  که سرمو بزارم روی شونه هات و گریه کنم

اینروزا به خدا میگم ای کاش ای کاش حداقل یکبار میزاشت فقط فقط سرمو بزارم روی شونه ها و گریه کنم فقط همین دلم یه سیر گریه می خواهد ای کاش میتونستم ازت بخواهم غزله من نمی خواهم که برگردی فقط فقط نیم ساعت ربع ساعت بزار سرمو بزارم روی شونه هات و گریه کنم همین بعدش بلند شم برم

این پنجشنبه ای هم که نیومدی بهشت زهرا اما من رفتم اینکه کوجای و داری چیکار میکنی دارم پیش خودم تمرین می کنم که عادت کنم اما وقتی میرسم باهزار هیجان نفس نفس دنبالت میگردم ببینم امدی یا نیامدی

این روزها خیلی روزهای سختی خیلی حس بدی دارم

کنار دوستام کنار خانوادم تا یاد یکی از خاطرهامون میفتم اشک تو یی چشمام جمع میشه خیلی خودمو کنترل می کنم

اینکه تورو به کلی واسه همیشه از دست دادم مث سوهان تویی مغزهم

حتی فکر کردن بهش هم برام سخته

تنها دلخوشی اینروزهای من فقط شده کی آنلاین میشی

نمیدونم چیکار کنم

یعنی من شکست خوردم ؟

post _7

Posted: October 14, 2014 in Uncategorized

تنهایی

انتظار کشیدنت هم شیرین ه ،، این جمله ماله اونوقت ای بودش که مامان مریم لب تاب رو ازت گرفته بودش واقعان هم اونروزاها شیرین بودش ولی اینروزها انتظار کشیدنت خیلی هم تلخه هیچ امیدی از برگشتنت ندارم که هیچ

هرشب تویی رویایی خودم آغوش تو تن میکنم آینده این خونه رو با شIMG-20140828-WA0002مع روشن میکنم

این روزا هنوزم منتظره پنج شنبه ها هسم

یک شاخه گل یک نامه یک هدیه

وقتی به این فک میکنم که شاید بعضی وقتها چشم ت به هدیه های من می افته پیش خودم میگم که آیا ته دل میلرزه دلت واسه م تنگ میشه چه حسی بهت دست میده وقتی که داری جلویی آینه خودتو درست میکنی چشمت به لاک بنفش من بیفته آیا ازش استفاده می کنی ؟

آخ نمیدونی تو که وقتی اون کیلپ ی که باعکس ها درست کردم نگاع می کنم چه بغض ای تو گلومه

خانه خراب توشدم به سوی من روانه شو

این فکر که دیه هیچ کاری نمونده که من بکنم تا تورو بتونم برگردونم دیونه م میکنه دستم از همجا کوتاه شده اما هنوزم وایسادم دارم میجنگم خودت که منو بهتر میشناسی برای هرلحظه آیندم برنامه ریزی می کنم 

یادمه میگفتی

مهر دوس نداری برم

الان یکماهی هست که نرفتم

یادمه گفتی

دوس داری برم باوشگاه

دارم میرم اما حواسم هس که شکم رو نباید آب کنم خخخ

یادمه گفتی

که درس باید بخونم

دارم میخونم

یادمه یادته که گفتیم هرکاری میکنیم تا روزای های خوبی کنار هم داشته باشیم

دارم کار می کنیم باورت میشه ؟

امید دارم به اون روزی که تو بر میگرددی می خواهم دست پر باوشم سروموبالا بگیریم

IMG-20140811-WA0002

یادمه اونروز آخر کارآموزی بهم گفتی مسعود برو گمشو همونجایی که چهار سال پیش بودی

خیلی می خواستم جواب این حرف رو بزنم اما کوء که منو درک کنی

که من کجا بودم من تویی دنیا کودکی خودمم جاء موندم فقط سن م بزرگ شد اما همون مسود کوچولوی بودم هنوزم بودم شوک ای که تویی 14 سالگی به من شد من تو اون شوک موندمــــــــــــــ که موندمـــ گذشته ها گذشته نمیخام دیگه بهش فکر کنم

من با تو بزرگ شدم تویی این یکسالی که باهم بودیم خیلی بچه بازی های در آوردم اما خوء من هو همون مسو کوچولو بودم
 
 

 

post _ 6

Posted: October 9, 2014 in Uncategorized

روزهای سخت

دارم بدترین روزهای زندگیمو میگذرونم خیلی روزهای سخت واقعان دارم عذاب میشکم هیچ چیزی نمی تونه آرومم کنه  هرلحظه جلوی چشمامی؛؛؛ خیلی بی معرفتی

این یک ماه آخری شهریوری میدونستم دیگه دل با من نیس حواس ات به من نیس با چشمای خودم می دیدم با کسایی دیگه هم رابطه داری اما چشمام بستم وایسام به بپای عشق ات

خیلی سخته  واسه یک عاشق که بیاد جلوی خونه عشق اش بعد ببینه یک نفر دیگه…………و هیچ کاری نتونه بکنه

اگه اون جیزها رو که می دیدم  و می خواستم بهت بگم غزله من میفهم داری چیکار میکنی اما از جوابت میترسدیم

که بگی :خوء که چی

این سه ماه تابستونی هیچ وقت مراقب حرفات نبودی خیلی حرف ها بهم زدی که الان دارم زجر میشکم

شاید همین که من بهت پیام بدم و تو جواب ندی و من برای خودم خودگویی کنم شاید اینطوری آرو م بشم اما میترسیدم یک صبح از خواب بیدار شدم بببینم منو بلاک کردی

فقط امیداورم اینروزا بگذره میدونم حال تو بدون من بهتر

1797456466-651356-54

این عکس خیلی حرف ها توشه

ماله روزهای که نبودی گفتی بخاطر من جلویی خانوادت وایسادی منم بهت گفتم منم جلویی همه وایمسم

تو خودتو بهتر همه میدونستی که من چقدر دوست دارم آیا الانن پیش خودت یک لحظه فکر نمی کنی که داره به من چی مگذره

نمیدونم الان کجایی

صبح ساعت 7 چرا بیدار میشی

مراقب خودت باش غزله

هروز موقع نماز من اینو از خدا می خواهم که مراقبت باشه

خیلی بهم بد کردی سه ماه شکنجه شدم و آخرش هم رفتی

فقط به آیند امیداورم

یک ثانیه هم به این فکر نمی کنم جاء تو تویی قلبم به کسی دیگه بدم

نمیدونم چند سال طول میکشه تا برگردی

ولی من تا اون روز باکره میونم شاید روزهای سختی برام ساختی اما روزهای خوب شیرین هم کم برام خاطره نکردی

اون شیطونی ها که باهم کردیم فکر کنم اینقدر بهم انژری دادی که بتنوم تحمل کنم این روزها اینقدر انرژی دارم که نخواهم یک ثانیه هم به فکر خیانت باشم

وجود گرمت رو تویی بدنم حس میکنم

تو منو پس زدی تا آزاد باشی

post _ 5

Posted: October 5, 2014 in Uncategorized

مشهد

یک شب از قبل اینکه حرکت کنم برم مشهد یه دلشور خیلی بدی داشتم یه حس بدی داشتم اخه چجوری بدون خدحافظی تو از سیرجون برم دوباره بهت پیام دادم اما بازم جواب ندادی

شب تا صبح بیدار موندم و بهت پیام دادم

شاید اینجوری آرئم بشم اما نشدم

فقط با خودزنی میتونستم خودمو آروم کنم وقتی خون از دستم میومد آروم میشدم

اما نه بازم اینکار واسه من غزله نمیشد

من غزله مو می خواستم اما اون راحت خوابیده بود

میدونستم صبح ساعت 6 بیدار میشی منتظر موندم بیدار بشی و بیدار شدی آنلاین هم شدی اما انگار نه انگار مسودی هست این بدتر داغونم کرد

حرکت کردیم به سمت مشهد هزار دویست کیلومتر راه رو باید همش اعصاب خوردی کلافکی سرع میکردم

خیلی حال بدی داشتم همش سرم تویی گوشیم بود اما دیگه انلاین نشده بودی از صبی تا ساعت 3 بعدظهر که آنلاین شدی یخورده آروم تر شدم

چه جالب کارم به جایی رسیده هر دقیقه گوشیمو چک میکنم ببینم آنلاین شدی یانه بعضی وقت ها که دور دور آنلاین میشی باز دلشور میگره ،،قدیما اگه دیردیر میدیدمت کلافه میشدم حالا اگه دیردیر آنلاین بشی عجـــــــــــــّب

IMAG0059

وقتی زورم به تو نمیرسه غزله ولی زورم به خدا که میرسه ارهمون خدایی که تو بهم داد

وقتی تو صدامو نمیشنوی غزله اما من خدایی دارم اون بالا تو آسمون ها که صدامو بشنوه

وقتی رسیدم مشهد و تو راه حرم یک تیکه پارچه سبز خریدم

هرکی بار اول دست اش به حرم بخوره از امام رضا هرچی بخواد اون بهش میده

دستمو رسوندم به حرم خدا به امام رضا قسم دادم

اون تیکه پارچه سبز رو وقتی داشته به حرم گره میزدم با امام رضا دردل کردم

که همیشه مراقب غزله م باشه

اون دلش قلبش پاکه

نزار شور شوق جونی که تو سر داره آینده شو خراب کنه

یا امام خودت مراقب غزله من باش

همین رو از امام رضا خواستم شاید هرکی بود از امام رضا می خواست غزله رو بهم برگدون دوباره اما غزله من جایی نرفته که بخواهد برگرده

چهار روز مشهد بودیم هرجایی که میرفتم هرکاری می خواستم بکنم تورو اونجا کنار خودمم میدیم

تو رویای خودم آینده رو رویا پردازی میکردم

اصن خوش نگذشت اما فقط تنها جایی که ارامش داشتم داخل حرم بودم و با خدا دردل میکردم

داشتن خیالت خیلی می ارزد به داشتن خیلی چیزها

Post _ 4

Posted: September 27, 2014 in Uncategorized

دانشگاه

IMAG0007

امروز روز اول ترم جدیدم دانشگاه هیچ انرژی نداشتم برم کلاس ، صبح زود که بیدارشدم دیدم توهم صبح زود بیدار شدی ساعت 6 این داشت دیونه م میکرد که چرا تو دیگه صبح زود بیدار شدی ، که چرا بیدار شدی ، کوجا هستی ، حس بدی داشتم خیلی حس بدی هیچ انرژی هم نداشتم برم سر کلاس برا همین کلاس ساعت 7 رو زدم تو دیوار ؛ همش داشتم فکر میکردم خیلی حالم بد اینقدر بد بود که که شروع کردم بهت پیام دادم ،، نمیفهمیدی که با یک پیام ت میتونی حالمو عوض کنی

خودکاری که ترم اولی برام خریده بودی اونم داره نفس های آخرشو میکشه

سرکلاس همه ی فکر ذهمنم تو بودی

یاد زمستونی افتادم که ظهر ها تو از مدرسه میومدی و من تازه میرفتم سرکلاس باهم پیام پیام میدادیم

خیلی داره این روزها بهم سخت میگذره

هیچ انرژِی برا درس خوندن ندارم ولی خوب میدونم باید درس بخونم چون همیشه اینو تو بهم میگفتی که باید درس بخونم

یک چیز جالب که ممطمن اصن تا حالا یهش فک نمیکنی اینروزا

خاطرهامون دارند یکساله میشن

حالا هروز هر خاطرهامون تویی ذهنم مرور میشه

نابغه مجوووود یادش بخیر  دلم واسه اسم خودمم تنگ شده

الان از سر کلاس برگشتم خونه ساعت 2 هم کلاس دارم اما حالشو ندارم برم

دلم فقط تور می خواهد فقط تورو

یادش بخیر ظهر ها که از مدرسه میومدی ساعت های 2نیمی بود تا ساعت 4 باهم پیام میدادیم و تو می خواستی یا بخوابی یا درس بخونی یا رمان تا اون وقت هم منم اماده میشدم میرفتم بیرون دوباره دوساعت بعدش شروع میکردیم باهم پیام پیام میدادیم خیلی روزاهای خوبی بود بر عکس الان واقعان نمیدونم باید چیکار کنم واقعان کلافه کلافه هستم

حس خودکشی هم دارم

اما نه باید وایساد جنگید

post _ 3

Posted: September 26, 2014 in Uncategorized

جمعه

شهرک کوثر ،ماشین،مزدا مشکی ،

شهرک ، آخر شب ها ، تو سرما ،تو گرما ،تا دیر وقت شب ها  آخر هفته ها

منتظرء میموندم تا از خونه مامان بزرگت ینا بیای بیرون بتونم ببینمت ، اون قدیما اینجا تنها جایی بود که میشد همدیگه ببینم اونم واسه چند ثانیه جمعه ها واقعان معروفه به انتظار کشیدن دل تنگی

وای آزمون های قلم چـــــــــــــی

جمعه هـــــــــــــــا

اون یکماهی که مامان لب تاب رو ازت گرفته بود

چه جالب بود پنجشنبه ها همدیگه رو میدیدم جمعه ها باهم صحبت میکردم

یادمه بار اول که دوستت گفت که میتونه گوشی شو بده بهت تا سر جلسه آزمون باهم صحبت کنیم نمی دونی چقد خوشال بودم از شب قبل اش دوتا کارت شارژ اماده خریده بودم که اگه تموم کردیم ، وای شب چقد استرس داشتم که یوقت صبح خواب نیفتم

وای کل اتفاق های یک هفته رو تویی دوساعت براهم تعریف میکردیم تویی این دوساعت کلی از دل تنگ هامون واسه هم میگفتیم

اون جمعه نحس رو هم یادمه که اصن دوست ندارم درباره اش صحبت کنم

جمعه ها بـــــــــــــــــــــــــــاغ

رویا هامون  که یک روز باهم توی باغ

شیطونی هاموووووووووون

عکس هـــــــــــــــــــــــــات

ججاله شیطون اون عکس از روی درخت

جوجه کباب

آلبالو

منتظر بودم تا از بلورد برگردین سیرجون تا یه نفس عمیــق بکشم تویی هوایی مه تو داری نفس میکشی

برای همینع همشع پشت سرهم پیام میدادم کوجایین ، رسیدن ،رسیدن ، ؛دلتنگ ت میشدم ، اماتو فکر میکردی دارم سوال جوابت میکردم

حالاکه جمعه ها کنارم نیستی این جمعه ها غریبه تر از همیشه است

الان که دارم تایپ می کنم چشمام پر از خوابه آخه ای کاش میفهمیدی که الان آرزو دارم با شب بخیر تو بخوابم

الان که ندارمت میفهم که من چقدر بد بودم

 کـــــــــــــــــــــرمون یادش بخیر

شب تا صبح باهم بیدار موندیم

آخ چقدر باهم حرف زدیم

قربون هم رفتیم

عصـــــــــــــــــــرش

بعد از یکماه

آمدم تویی پارکینک خونه تون

وای با چه شدت ی بغلت  کردم

چه محکم بوست کردم

اون لحظه ی که همدیگه رو بغل کردیم واقعان داشتم عشق رو از تموم وجودم حس میکردم

هرلحظه هرکاری می خواهم بکنم تورو یاد من میندازه

لحظه های که باهم خاطره سازی کردیم

post _ 2

Posted: September 26, 2014 in Uncategorized

پنجشنبه

IMAG0164

یکساله شد ، اکثر عصر پنجشنبه ها رو کنار هم بودیم ،الان که فکر میکنم همیشه قهر آشتی هامون ماله قبل از روز پنجشنبه بودش تا صبح پنجشنبه میشد همه دلخوری ها رو کنار میزاشتیم چون می خواستیم همدیگه رو ببینیم ، چون واسه دیدن هم لحظه شماری میکردیم ؛

اونروزای که از نزدیک می دیدمت یک دنیا جدای بود واسه خودش

اونروزای که میومدم از دور وایمسادم نگات میکردم ؛

یادش بخیر چه روزای که قرار میشد همه دیگه رو از نزدیک ببینیم مامان زد حال میزد

یاد اون اشک های که روی شونه ت میرختند

یاد اون بوسه ها

یاد اون شیطونی ها

یاد عشق پاک مون

انگاری من داشتم مث بچه کوچولو تویی بغل تو بزرگ میشدم

همیشه فکرم ذهنم این بود  که میام کنارت سوپرایزت کنم خوشالت کنم ، اون گردبنند ،،اون دستبند؛؛ اون عروسک بعبعی

هــــــــــــــــــــــِی الان چند هفته است که غزاله خانوم با اخلاق جدیدت داری پنجشنبه های منو خراب می کنی

مثل امروز که وقتی هیچ اشتیاق ای واسه دیدنم نداری و همش پشت تابلو قایم میشی که خودت نه لاقل منم نتونم نگاهت کنم

یاد اونروزای میفتم که همــــــــــش از اینور بهشت زهرار به اونور بهشت ؛؛بچه بازی هااااااااام که تو رو بخندونم

اره یاد اون لبخند های که امروز شده اخم تو نگاه مسود کوچولوی که تموم دنیاشی که الان دنیای مسود خلاصه شده تویی این وبلاگ

امروز یعنی پنج شنبه ها لب م آتیش میگره لب های به لب  تو آروم میگرفت لب های که اینروزا تشنه لب های توهه

وقتی دیدم تو داشتی آب میرختی روی قبر و دست میکشیدی بعد از اونکی شما رفتین امدم کنار قبر دست کشیدم روی قبر خیس که شد گذاشتم روی لب ام تا آروم بشه تا یکجواری گرمای بدنت رو حس کنم

لب های که حاظرم تویی خاک پوسیده بشه اما ؛ جزء به لب های تو به لب کسی دیگه نخوره

اره هنوز خوب یادم اون حرفت رو که مسودت رو محکوم کردی به جرم نکرده

مسعود من قسم خوردم حتی بمیرم نزارم دستت بهم بخور

 

post _ 1

Posted: September 24, 2014 in Uncategorized

خط قرمز

هی تابستون هم تموم شد رفت ، سه ما ، هیچ کس نمی  دونه تویی این سه ماه به من چی گذشت ، خیلی اتفاق ها افتاد ، اتفاق های بد

خیلی سخت گذشت

هرکاری از دستم بر می امد انجام میدادم هرکاری خیلی تلاش کردم اما انگاره بیهوده بود

دست به هرکاری زدم اما نشد نشد هروز بدتر از دیروز میشد

کی میدونه جزء خدا چه روزهای به من گذشت

سه ماه تلاش کردم که غزله م بشه همون غزله م اما نشد که نشد

خیلی چیز ها دیدم اما چشم هامو بستم تا نبینم این غزله منه ؟

نخواستم ببینم که یوقت اونه غزله کوچولوی که تویی قلب ،که یوقت قلب م بشکنه

هروز اون بدتر میشد من هروز تلاش مو بیشتر میکرد که عشقمون خراب نشه

شاید منم یک اشتباه های کردم نمی دونم

اما وایسادم جنگیدم کنار عشقم بودم توی هیچ شرایطی تنها اش نزاشتم حتی اگه توی ذهن ام پر از شک تردید ها بود ، اما گفتم خودم درست اش می کنم دوباره همه چیز رو درست می کنم

اما انگار نشد تلاش من بی فایده بود

هنوز هم وایسادم و دارم میجنگم

شاید خودش درست میگفت باید یک مدتی نباشم تا دلتنگ ام بشه ؟

اما حواسم بهش هست

دلم خیلی تنگ میشه براش

اما کم کم داشت اون غزله کوچولوی مسود تو قلب م میشکست

غزله کوچولوی که غرور منو شکست بارها

اما من گذاشتم پای نازکردن هاش

اما دور بودن من یک دلیل داشت اونم نخواستم اون غزله کوچولوم تو ذهن م خراب بشه

خواستم غزله کوچولوم همون قدر که از بچگیم دوست داشتم همون جور دوست داشته باشم